تبلیغات
پایگاه مقاومت بسیج دانش آموزی - بسیج جامعه ی پزشکی

پایگاه مقاومت بسیج دانش آموزی

پنجشنبه 9 دی 1389

بسیج جامعه ی پزشکی

نویسنده: . امین زاده   

معرفی بسیج جامعه پزشكی

 



تاریخچه تشكیل بسیج جامعه پزشكی به حضور حماسی و مخلصانه پزشكان و پرستاران فداكار و بسیجی در دفاع مقدس برمی گردد , در آن روزهای آتش و خون در قالب تیم های اضطراری با حضور فعال و مستمر در خطوط مقدم نبرد ، بیمارستان ها و درمانگاه های صحرائی به تلاش جهت رفع آلام مجروحین و آسیب دیدگان می پرداختند .و در پیمودن این طریق مقدس بیش از 80 هزار پزشك و پیراپزشك از سراسر میهن اسلامی در صحنه های نبرد دفاع مقدس حضور مستمر داشتند و صدها شهید و جانباز نیز تقدیم انقلاب اسلامی نمودند .

با پایان جنگ تحمیلی این حاملان پیام پایداری و استقامت بعنوان بخشی از بدنه تنومند بسیج بمنظور اشاعه فرهنگ مقدس و معنوی ایثار شهادت در جامعه پزشكی و دانشگاهی كشور و ثبت و انتقال تجارب و مواریث گرانبهای دفاع مقدس گردهم آمدند و در سال 1371 بسیج جامعه پزشكی بطور رسمی فعالیت خود را آغاز و تا سال 1375 ادامه یافت . پس از سپری كردن یك دوره فترت با احساس خلاء برای حضور تشكلی فراگیر و ارزشی بمنظور جذب و سازماندهی نیروهای متعهد و مسلمان جامعه پزشكی مجددا از سال 1379 بسیج جامعه پزشكی با نوسازی تشكیلاتی و استقبال زاید الوصف جامعه پزشكی فعالیت خود را استمرار بخشیده است .

مخاطبین بسیج جامعه پزشكی دانش آموختگان رشته های علوم پزشكی از مقاطع كاردانی تا فوق تخصصی می باشند .در تجربه ای نوین بمنظور مشاركت فعال و موثر نیروهای بسیجی در امر سیاستگذاری و برنامه ریزی در كنار واحدهای اجرائی ، تشكیلاتی به نام شورای مركزی بسیج جامعه پزشكی پیش بینی گردیده است كه اعضای آن از سوابق ممتد حضور در تیم های اضطراری دوران دفاع مقدس برخوردارند . چنین مجموعه ای در سطح مناطق مقاومت بسیج نیز با عنوان شوراهای استانی بسیج جامعه پزشكی پیش بینی و آغاز به فعالیت نموده اند . نخستین نشست سراسری هم اندیشی اعضای شوراهای بسیج جامعه پزشكی استانهای كشور در فروردین ماه سال 1380 در تهران برگزار گردیدو طی آن در قالب كارگاه های تخصصی پیش نویس اهداف كلی و اختصاصی بسیج جامعه پزشكی مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفت .


مراكز استانی بسیج جامعه پزشكی (فعلی)

تاكنون بسیج جامعه پزشكی در استانهای ذیل تشكیل گردیده است :

استان آذربایجان غربی - استان اردبیل - استان اصفهان - استان خراسان - استان فارس - استان سمنان - استان مازندران - استان كردستان - استان قزوین - استان لرستان - استان كرمان - استان یزد - استان چهارمحال بختیاری - استان مركزی ,

و در دانشگاه های : علوم پزشكی ایران ، علوم پزشكی تهران و علوم پزشكی شهید بهشتی .


مراكز بسیج استانی جامعه پزشكی آینده

استان های ذیل تا آخر سال 1380 شاهد آغاز فعالیت بسیج جامعه پزشكی خواهند بود :

استان خوزستان - استان گلستان - استان گیلان - استان سیستان و بلوچستان - استان كرمانشاه - استان قم - استان همدان - استان بوشهر - استان آذربایجان شرقی .

بسیج جامعه پزشكی سایر استانها در سال 1381 آغاز به فعالیت خواهند نمود .


شهدای جامعه پزشكی

شهید دكتر محمدرضا فتاحی

زندگی نامه

شهید دكتر محمد رضا فتاحی

بسم الله الرحمن الرحیم

بنام آن خداوندی كه هر شب دلم تا عرش او پرواز دارد
بنام او كه در بانگ اذانش دری از لطف ورحمت باز دارد

بنام اوكه با او جان جانم نهان از چشم مردم راز دارد

بنام او كه دل در گفتگویش نشان از عشق وسوز ساز دارد

بنام او كه پنهان است و پیدا هزاران آیت اعجاز دارد

((سروده أی از شهید))

با نام و یاد خدای خوب و مهربان و با درود به روان پاك امام شهیدان امام حسین (ع) و فرزند برحقش امام خمینی (ره) و با درود به ارواح طیبه شهدای مظلوم و گرانقدر انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی ،شمه أی از زندگی كوتاه وپربار شهید دكتر محمد رضا فتاحی را به رشته تحریر در می آوریم … باشد كه یاد وخاطره اش در یادها باقی بماند واین مردان بزرگ را به فراموشی نسپاریم .

شهید دكتر محمد رضا فتاحی در تاریخ 19/6/1337 در یك خانواده مذهبی در شهرستان اسلام آباد غرب دیده به جهان گشود .تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همانجا به پایان رسانید و از همان آغاز دوره نوجوانی در جلسات مذهبی و مسجد حضوری فعال داشت .علاوه بر فعالیت های مذهبی ،در درس بسیار كوشا بود ،تلاش او در راه علم وكسب دانش فراموش نشدنی است .چه شبهایی كه تا صبح می نشست و درس می خواند و حتی یك شب دستش را برید و در آن نمك پاشید تا خوابش نبرد …

سرانجام این همه تلاش و زحمت او به بار نشست ،بطوریكه در خرداد سال 1356 در سال آخر دبیرستان با معدل 18 به بالا فارغ التحصیل گردید وهمان سال در كنكور سراسری دانشگاه در رشته پزشكی دانشگاه فردوسی مشهد قبول شد و چون دارای عزم و اراده قوی و با پشتكار و جدی بود ،به خواسته اش یعنی قبولی در رشته پزشكی رسید .

او عازم مشهد گردید و با اجاره اتاقی دوران سخت و در عین حال لذت بخش تحصیل در دانشگاه را با عزمی راسخ آغاز كرد ،و با پولی كه از طرف خانواده برای او فرستاده می شد سعی می كرد با خرج كم و اندك ،هزینه تحصیلش را فراهم نماید .

وی از آن دسته انسانهایی نبود كه فقط به خواندن كتب درسیش اكتفا نماید و بعد مدركی بگیرد و شغلی … از همان دوران نوجوانی بشدت علاقمند به مطالعه كتب مذهبی بود و چه در دوران دبیرستان و چه دانشگاه این مسیر مطالعاتی را ادامه داده و كتب فراوانی از نویسندگان بزرگ و متعهد مسلمان را خوانده بود و روی ((خواندن وخواندن)) بسیار تاكید می ورزید و روی ((قرآن ونهج البلاغه)) تعمق و تفكر می نمود و با شناخت عمیق و عمل راستین به احكام خدا و مذهب با گوشت و پوست و خون و استخوانش آمیخته شده و از او انسانی بزرگ ساخته بود .او از آن دسته انسانهایی بود كه چند صباحی چون خورشید می درخشند و می روند … و از نظر تعداد اندكند …

رفتن او به دانشگاه مصادف بود با شروع انقلاب اسلامی و تظاهرات ضد رژیم ستم شاهی ،وی كه انسانی بسیار متعهد و مسئول بود و هم و غم او فقط درس و دانشگاه نبود ،همواره در تمام تظاهرات و راهپیمایی ها به خاطر تعهد خدایی و انسانی اش شركت می جست .

وی دو سال بعد از رفتن به دانشگاه در شهریور ماه 1358 ازدواج نمود و حاصل این ازدواج یك دختر بنام كعبه (هدی) و دو پسر بنامهای هادی (حنیف) و علی بود .مجموعه صفات و رفتار او در خانه با همسر و فرزندان عجیب و قابل تامل ودقت است و از كمتر انسانی برمی آید … با وجود درس زیاد ،شبانه در بیمارستان كشیك می داد تا خود بتواند زندگیش را اداره نماید و از پدر پولی دریافت نكند یا بسیار كم دریافت كند .بسیار ساده می زیست و روی موكت می نشست و هیچ فرشی در خانه اوپهن نگردید ،بطوریكه بعد از شهادتش وقتی وسایل او را جمع آوری نمودند ،در یك تاكسی بار جا گرفت .دوران دانشجویی با دوچرخه رفت وآمد می كرد و دخترش را با دوچرخه به مهد كودك می برد … متواضع و افتاده بود و در كارهای منزل و حتی بچه داری به همسرش كمك می كرد و چون همسرش نیز دانشجوی رشته پرستاری بود ،وظیفه خود می دانست كه در خانه با مهر و محبت به امورات خانه نیز بپردازد و شبهای ماه رمضان خود بیدار شده وغذا گرم می نمود تا مزاحمتی برای همسرش فراهم نكند و بعضی شبها نیز بیدار شده و خود شیر برای دخترش درست می كرد و به دهان او می گذاشت تا دوباره به خواب رود …

محمد رضا از آنهایی نبود كه بعد از ازدواج پدر ،مادر ،خواهران و برادرانش را فراموش كند ،بلكه بسیار در قبال آنها حساس بوده و احساس مسئولیت می كرد .در دوران چند ساله دانشگاه در مشهد همواره برای هر یك از اعضای خانواده نامه می فرستاد و درباره مسائل و مشكلات آنها ، رهنمودهایی را ارائه می نمود … خصوصاً نامه هایی كه برای یكی از خواهرانش می فرستاد ،بسیار پربار و قابل تامل و دقت است كه درپایان قسمتی از آنها را دراین نوشتار خواهیم آورد …

او سرشار از تعهد و احساس و ظیفه و مهر و عاطفه و انسانیت بود ،در خانه چون نسیم می وزید و به فضای خانه حیات می بخشید ،اعضای خانواده بشدت به او علاقمند بودند ،زیرا او هرچه بزرگتر می شد آثار علم و معرفت و معنویت و استعدادهای خاص در شعر و ادبیات در او آشكارتر و مشخص تر می شد .وهمچنین به این دلیل كه برادر بزرگش در زمان رژیم ستم شاهی به طرز مشكوكی ناپدید شده و سالها بود كه از او خبری نبود ،پس تمام امید خانواده به محمد رضا بود و او خودش نیز می دانست كه چشم امید همه خانواده به اوست و همین انگیزه باعث تلاش مداوم او و رشد بی نظیرش گردید .او به پدر بسیار عشق می ورزید و پدر نیز به او. پدر همیشه می گفت : فرزندم گوهر گرانمایه أی است و من او را بدست ام البنین مادر ابوالفضل سپرده ام. اوایل دعای پدر كه یار دیرین و آشنای مسجد قمر بنی هاشم بود ،همواره ،برای رضایش بود .

محمد رضا برادر كوچكتری بنام هادی داشت كه نام شناسنامه ای او شیرزاد بود و بچه های مذهبی هادی اش می خواندند .خوب است كه در این نوشتار یادی از هادی شهید و خصوصیات او كنیم .هادی دوست و همفكر برادرش محمد رضا بود و در ایمان و عمل از او پیروی می كرد و خود را به او نزدیك می نمود … او نیز همچون برادرش از همان اوان كودكی راهی مسجد شد و با مكتب حسین (ع) آشنا گردید و قرآن آموخت و نماز خواند . او دینداریش را با شناخت و مطالعه توام ساخته بود .دوستانش همه مكتبی بودند و همراه آنها برای ساختن خود به كوهنوردی می رفت .

هادی نیز بسیار متواضع و ساده و با صداقت و راست و درست بود .او در اوج جوانی نه تنها همچون جوانان به هوی و هوس نمی پرداخت ،بلكه وجودش با تقوی و پاكی و پاكدامنی عجین شده و اعمال و رفتار و گفتارش از دل متقی و پرواپیشه اش سر می زد .از خصوصیات دیگر او بی ریایی و صفایش بود .به همه نیكی می كرد ،به تمام افراد فامیل سر می زد ،با مادرش فوق العاده مهربان و صبور و خوب بود و هرگز به او تندی نمی كرد .برای اهل خانه كار می كرد ،در مسافرت برای آنها هدیه می خرید به همه احترام می گذاشت و كسی را از خود نمی رنجاند .با فقیران به مهربانی رفتار می كرد و گاه فقیران را به خانه می آورد و برایشان غذا می برد و چای درست می كرد .لباس ساده می پوشید و تعلق به دنیا و چیزهای دنیوی نداشت … هادی از آن جمله خوبانی بود كه خیلی زود و در اوج جوانی به اخلاص رسید … او كه در رشته ریاضی دیپلم گرفته بود و خانواده دوست داشتند در كنكور شركت نموده و به دانشگاه برود ،راضی به این كار نشد و گفت من می خواهم به جبهه بروم و سرانجام برای رفتن به سربازی داوطلب شد و چون می خواست در عملیاتهای جبهه و جنگ شركت نماید ،تكاور شد و تعلیمات خاص دید و سرانجام در اوایل عزیمتش به جبهه های غرب در تاریخ 1/8/1362 در ماه محرم در بیست سالگی به شهادت رسید … و محمد رضا با شهادت برادر یكی از همراهان و همفكران و دوستان خود را از دست داد و می گفت یاد هادی تا مغز استخوانم را می سوزاند ،وی در اشعار و سروده هایش برای هادی عزیزش نیز شعر می سرود و مراسم عزاداری و سالگردهایش را تا زنده بود در مسجد قمر بنی هاشم اسلام آباد بر پا می كرد و یاد و خاطره شهادت او را همواره زنده نگه می داشت …

محمد رضا سرانجام در سال 1365 دانشنامه پزشكی خود را از دانشگاه فردوسی مشهد دریافت كرد (با توقفی كه به علت انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاهها پیش آمد) و مدت چند ماه در زادگاهش اسلام آباد غرب مطب دایر نموده و به مداوای بیماران پرداخت و با وجود اینكه می توانست به خاطر شهادت برادرش از سربازی معاف گردد معافیت را به برادر كوچكترش داده و خود عازم سربازی شد و به عنوان رئیس بیمارستان امام خمینی شهر ایلام منصوب گردید .خاطراتی كه از این دوران و خدماتی كه به بیماران این بیمارستان ارائه نمود در یادها و خاطره ها مانده است كه قسمتهایی ار آن ضمیمه خواهد شد .

وی كه قبلاً نیز چندبار به جبهه رفته بود ، سرانجام در آخرین ماموریت خودبرای امداد مجروحان جنگ با هلی كوپتر عازم جبهه غرب شد و با سقوط هلی كوپتر بدست دشمن بعد از عمری تلاش و مبارزه و مجاهده و استقامت ،در بیست وچهارم دی ماه سال 1366 در بیست و نهمین سال زندگیش ،خدا او را برگزید و با شهادت در راه خدا ،مرگی بزرگ همچون زندگی پربار و با ارزشش نصیبش ساخت .درود خدا بر او باد روزی كه متولد شد و روزی كه با شهادت به خدا پیوست و روزی كه در صحنه قیامت حی وحاضر گردد …

وقتی خبر شهادت او را آوردند ،یك شب برفی وسرد زمستانی بود ،پدر ومادر كه به مسجد رفته بودند ،وقت بازگشت ،تنی چند از اقوام كه به منزل آنها آمده بودند ،این خبر را دادند ،پدر روزه بود ،چند روزی بود بود كه روزه گرفته بود ، از شنیدن خبر شهادت پسرش دیگر نتوانست افطار كند و چه سخت و كمرشكن بود این خبر برای همه اهل خانه … جز خدا چه كسی می داند كه بر آنها چه گذشت و این امتحان سخت و جانكاه را چگونه تحمل كردند ،اما آخرین مصیبت نبود ،یكی از خواهران شهید كه تاب تحمل این غم سنگین را نداشت ،در شب جمعه دومین هفته شهادت برادر ،روحش به برادران شهیدش پیوست … زیرا از خدا طلب مرگ می كرد … مرگ او مصیبت حضرت زینب (ع) را برای همه مردم شهر تداعی نمود و دل همه مخصوصاً دوستانش را سوزاند .زیرا او یك خواهر بسیجی و معلمی دلسوخته بود كه با دستهای ظریفش بارها و بارها در پایگاههای بسیج برای جبهه ورزمندگان پتو و لباس می شست .

پدر اینهمه داغ و مصیبت را تحمل كرد و با ایمانی كه به خدای بزرگ داشت و با خواندن قرآن و دعا ،مقاوم و صبور ایستاد و مادر را نیز به صبر و تحمل دعوت كرد … و پدر نیز سرانجام با چهره أی نورانی كه نور خدا در آن هویدا و آشكار بود ،در 13 رجب سال 74 ،درحالی كه روزه بود و نماز ظهر و عصرش را در مسجد قمر بنی هاشم بجای آورده بود ،با همان زبان روزه دعوت حق را لبیك گفت و روح بلندش به فرزندان شهیدش پیوست …

او را در خواب دیدند كه پیشاپیش كاروان شهیدان رو به سوی كربلا در حركتند و شهید دكتر فتاحی نیز پشت سر پدر حركت می كند .از او می پرسند تو شهید والامقامی هستی ،باید پیشاپیش شهدا حركت كنی ،چرا پدرت جلو صف است ؟در جواب می گوید كه پدرم به مقام صبر رسیده .باز هم در شب وفاتش در خواب می بینند كه ملائكه در دشت سبزی از مردم پذیرایی می كنند و می گویند این دشت صالحین است و حاجی فتاحی از دنیا رفته كه اینها پذیرایی می كنند …

روانش شاد و درود خدا بر او باد



خاطرات

شهید دكتر محمد رضا فتاحی

* در یكی از شبهای قدر در مسجد قمر بنی هاشم اسلام آباد ،او حضور داشته و دوستانش در حال خواندن نماز قضا بودند ،ولی او به دیوار مسجد تكیه داده ودر فكر فرو رفته بود ،از او می پرسند تو چرا نماز نمی خوانی ؟در جواب می گوید من نماز قضا ندارم و همه نمازهایم را بجا آورده ام .

*پدرش تعریف می كرد كه در این اواخر و چند ماه قبل از شهادت محمد رضا ،پسرم نزد من آمد و گفت پدر ،من مالم را حساب كرده و خمس آن 5000 تومان شده ،شما كه به مسجد می روید آنرا ببرید و تحویل دهید .پدر می گوید پسرم تو تازه سركار رفته أی و چیزی نداری .او عصبانی می شود و می گوید كار من حساب دارد و معامله با خدا چون و چرا ندارد .پدرش می گوید من تكانی خوردم و متوجه شدم كه این پسر برای من نمی ماند .

* مدتی كوتاه در شهر اسلام آباد غرب ایشان در مطبی به مداوای بیماران مشغول بودند .یكی از اقوام به عنوان منشی با او همكاری می كرد .او اظهار می داشت شهید فتاحی به من گوشزد كرد كه از اقوام وكسانی كه می دانی از نظر مالی توانایی ندارند پول و یزیت نگیرید كه منشی (آقای صادقی) به او اعتراض می كند و می گوید ،دكتر خوب بیشتر مردم با شما نسبت فامیلی دارند یا از نظر مالی ضعیف هستند ،دیگر چیزی برای ما باقی نمی ماند ،ایشان در جواب گفته بودند آیا به اندازه خرید نان وماستی هم برای ما پول باقی نمی ماند ،همان كافی است .

* زمانی كه ایشان رئیس بیمارستن ایلام بود ،متوجه شد كه چند رقم داروی ضروری مورد نیاز بیماران كم شده است .به همین خاطر دستور داد كه كاركنان بیمارستان را هنگام خروج بگردند تا آن داروها به خارج بیمارستان انتقال نیابد وبرای بیماران به مصرف برسد .

* درحین بمباران بیمارستان امام خمینی ایلام زنی از مردم شهر درحال سزارین در اتاق عمل بود كه دراین موقع جراح او اتاق عمل را ترك كرده و از ترس بمباران به دنبال پناهگاهی می گشت كه درهمین موقع شهید فتاحی با او برخورد نموده واحوال زن باردار را می گیرد ،او اظهار می دارد كه دكتر من می ترسم ،ایشان با او صحبت كرده و از او خواهش می كند برای نجات جان مادر و فرزند كمك كند و به او می گوید من هم همراه شما به اتاق عمل می آیم و به هر شكلی شده او را راضی كرده ،به اتاق عمل می برد .مادر وكودك نجات یافته و آنها را به اسلام آباد اعزام می كنند .بعد از اتمام بمباران وشهادت شهید فتاحی همان مادر به دنبال خانواده شهید می گردد كه هدیه أی جهت جبران محبت به خانواده اش بدهد .(دكتر جراح ،خانم موسوی بوده اند)

* روزی كه شهید میخواهد به آخرین ماموریت خود برود ،همسر و فرزندان خود را به اسلام آباد نزد خانواده اش می آورد .همان روز فرزند خردسالش علی كه فقط چهار ماه داشت سرما خورده بود كه همسر ایشان به شهید می گوید برای علی از بیمارستان دارو تهیه كند .زیرا اسلام آباد از سكنه خالی بود وباید بچه ها به روستا می رفتند .شهید می گوید باید برایش دارو بخرم ،من نمی توانم از بیمارستانی كه در اختیار مردم است وامكانات آن بیت المال است برای خودم استفاده كنم . (دارو فقط یك شربت سرفه كودكان بود)

* در آخرین روزهای بمباران شهر ایلام ،شهر كاملاً خالی از سكنه بود و فقط تعدادی كه از شهرهای دهلران ومهران آواره شده بودند و چادر زده بودند در شهر حضور داشتند .خانواده شهید هم در خانه های سازمانی سكونت داشتند .همسر ایشان اظهار می دارد وقتی شبها در ساعات مختلف شب او برای سركشی به بیمارستان می رفت من به او اعتراض می كردم كه در خانه ای كه همسایه ندارد من می ترسم .ایشان در جواب می گفتند :همان ترس وتنهایی شما نیز اجر دارد ،چون من در این فاصله به بیماران ومجروحان زیادی كمك می كنم ،مطمئناً خدا به شما هم اجر می دهد كه این سختی را تحمل می كنید .

* مسئول شركت تعاونی شهر ایلام تصادف می كند و او را به بیمارستان امام ایلام می آورند .شهید برای سلامتی او تلاش زیادی می كتد .بعد از بهبودی دلش می خواهد كاری برای دكتر انجام دهد .به او می گوید آقای دكتر شما برای من خیلی زحمت كشیدید ،دلم می خواهد از من كاری بخواهید تا برایتان انجام دهم یا كالایی به شما تقدیم نمایم .دكتر می خندد ومی گوید یك كارتن پودر لباسشویی به بیمارستان هدیه كنید ،زیرا ملحفه ها كثیف است و پودر مورد نیاز است .


نوشته هایی از شهید

شهید دكتر محمد رضا فتاحی

نمیدانم چگونه بیان كنم كه چقدر به تو امیدوارم .دراین تاریك سرا و در این كویر گهگاه كه در اندیشه های خود غرق می شوم و در دریای خیال شناور ،آندم كه در خیال نورهایی می بینم و نشانه های آبی ،به خودت سوگند خواهر جان كه همیشه یكی از آن نورها تویی و نشانی از آن نشانه ها نیز ،نمی خواهم از تو تعریف كنم ،نه ،به خدای سوگند نه ،فقط می خواهم بگویم كه سعی كن این خیال را واقعیت بخشی همانطور كه سعی كرده أی ،و اما من ،نمی دانم كه در خیال تو خواهر خوبم چگونه ام ،ولی می دانم پست تر از آنم كه تو خیال می كنی ،زیرا كه من همیشه خودم را محكوم كرده ام .
می دانی تا مرحله أی كه انسان فقط و فقط به خدایش (كه جدا از جامعه اش نیست) بیاندیشد راه زیادی است و من هنوز در ابتدای این راه و تو خواهر خوبم برایم دعا كن همیشه و همه وقت كه لااقل روزی به اندازه یك گام ،آری فقط به اندازه یك گام و شاید كمتر از این مسیر را بپیمایم ،همانطور كه برایت دعا خواهم كرد .

روز 20/10/66

امیدم _ شهر در حال تخلیه شدن است .مردم در یك حالت سردرگمی همراه با اضطراب درباره آینده سخن می گویند .محور صحبتها بمبارانهای دو سال قبل و بازگو نمودن خاطره های آوارگی و چادرنشینی است .در خیابانهای نسبتاً پر رفت و آمد شهر غالباً ماشین های باری كه مشغول اساس كشی منازل است دیده
می شود .من و دوستان و همكارانم ضمن صحبت از و قایع كلی شهر ((نگین سپید جامه)) شهر محروم ایلام ،بیمارستان امام خمینی می رسیم .راستی چه باید كرد ،رفت یا ماند ؟خدا می داند .فعلاً كه ما می مانیم .شكر به هر چه خوش می كند .

بیمارستان امام دارای دو سنگر است كه یكی در حیاط بیمارستان راه دارد و دیگری به زیرزمین .سنگرها بررسی بررسی می شوند و از نظر سیستم روشنایی نقایص بر طرف شد زیرا احتمال خطر زیاد است.اساساً همه ما تعجب می كنیم كه چرا تمامی شهرهای اطراف مورد حمله قرار گرفته در حالیكه ایلام هنوز منتظر است .بعضی از مردم با رضایت شخصی بیماران خود را از بیمارستان می برند به هرحال عرصه سپیدی روز جولانگاه سیاهی شب می شود و من خسته از كار روزانه به منزل برمی گردم .بچه ها به استقبال می آیند ،خستگی از جانم می گریزد .اخبار حكایت از حمله بیشتر به شهرها را دارد. روایت وحشی گری مدرن با غرور از حلقوم سخنگویان مدعی كرامت انسان و مدعیان عینیت شرافت در زمین در فضای خانه طنین انداز است ،به امید اینكه در قلب اراده ما نیشتری از سستی ها كنند تا شاید رهایی ما را حیطه در قفس تنگ حیات هدایت كنند .من با تمام وجود بر بی مایگی این هدایتگران شرك و هادیان ریا می خندم .هدی و حنیف (دخترك 4 ساله وپسرك 5/1ساله) بر من لبخند می زنند ،من از خنده آنها به وجد می آیم .ساعت 10 شب یكی از دوستانم تلفنی تماس می گیرد .

- :وضع بحرانی است .شهر نسبتاً تخلیه شده است .دشمن شدیداً هشدار می دهد .بچه ها را برده أی ؟

- :راستش به این مسئله فكر نكرده ام .

- :می خواهی چكار كنی ؟فردا ممكن است روز شلوغی باشد ،ممكن است سرت گرم كار شود ،وقت نداری ،باید فكری كرد .

- :چكار كنم؟

- :بچه ها را ببر .

- :راستش وسیله ندارم .

- :ماشین من هست .

- :بگذار مشورتی بكنم بعداً اطلاع می دهم .

با عیال به صحبت می نشینم .فردا ممكن است من دیگر فرصت منزل آمدن نداشته باشم . خانه های اطراف نسبتاً خالی است .چه باید كرد ؟با دوستم مجدداً تماس می گیرم . ساعت حدود 2 شب بچه ها را به یكی از روستاهای اسلام آباد منتقل می كنم .
حوالی ساعت 4 صبح به ایلام برمی گردم .حدود یكساعت بین خواب و بیداری می گذرد .
ماشین دوستم را به او برمی گردانم .سخت خوابم می آید .به بیمارستان می آیم .
همه جا ساكت است .

روز 21/10/65

شهر متشنج است .مردم كم و بیش در حال تخلیه شهر می باشند ،ولی تمامی ادارات دائر است .((نگین سپید جامه)) شهر ایلام در حالیكه فرشتگان سپید پوش در برش گرفته اند پذیرای میهمانی صبح می شود .كار مثل هر روز شروع می شود .حیات با سپیدی صبح جان تازه أی می گیرد .عده أی از پرسنل اعزامی خواهران در رده های مختلف تخصی در بیمارستان جایگزین می شوند ،زیرا كه محیط اطراف خوابگاه نسبتاً تخلیه شده است .كار بیمارستان روال عادی خود را دارد .در زیرزمین بیمارستان بدنبال مكان مناسبی جهت انتقال پزشكان می گردیم .در عرض مدت كوتاهی خوابگاه آماده می شود .آقای نصیری (مدیر داخلی بیمارستان) در این نقل وانتقالات سخت در حال فعالیت است .

- :آقای نصیری !بچه هایت را برده أی یا در شهر هستند ؟

- :راستش هنوز در شهر هستند .

تا حوالی عصر ما در آماده باش صددرصد هستیم ولی اتفاق مهمی روی نمی دهد .حوالی عصر من و آقای نصیری خداحافظی می كنیم .من در بیمارستان می مانم .آقای نصیری به خانه می رود .چیزی نمی گذرد كه چند صدای مهیب از حوالی بیمارستان بگوش می رسد .حمله به ایلام مجدداً شروع می گردد .بچه ها آماده و به انتظار مجروحین می مانند .مدت كوتاهی در یك حالت اضطراب همراه با نگرانی سپری
می شود .اولین مجروحین و شهدای فاجعه به بیمارستان می رسند .بعد از چند لحظه خبر می پیچد .منزل آقای نصیری وبرادرانش مورد اصابت موشك قرار گرفته است .
خدا نكند .راستش دلم می لرزد .

بعد از مدت كوتاهی آقای نصیری را می بینم كه غرق در خاك است .با دیدن من كلماتی از درد بر زبان می راند .دلم سخت می گیرد .به یاد لحظه أی می افتم كه خبر شهادت برادرم را به من دادند .((خدایا رضایم به رضای تو )) صبرمان ده و دشمنان وحشیمان را خوار گردان ،ای یاور بزرگ قدمهای خسته ما !

مجروحین را همگی بعد از درمانهای اولیه به بخشها یا اتاق عمل منتقل می كنیم .دوستان همگی در تلاش بودند تا رنج انسانها را به حداقل رسانند .ساعت حوالی 12 شب است .بیمارستان نسبتاً ساكت شده است .با بچه ها در حال صحبت در مورد واقعه اخیر می باشیم .دلم گرفته است ،خواب به چشمانم نمی آید .خیلی خسته ام .در روی یكی از مبلهای دفتر كارم چرتی می زنم .خواب امشب نیز از یكساعت تجاوز نكرده است .تا صبح در اتاق می مانم .سرم درد میكند و سخت در سرم احساس سنگینی می كنم .گیجی و خواب آلودگی كلافه ام كرده است .

22/10/66

شهر تقریباً تخلیه شده است .در تمام طول شب گذشته كه ما مشغول بررسی و قایع اخیر بودیم مردم هراسان از شهر گریخته بودند .امروز كمی دست تنها هستم .آقای نصیری دنبال كار شهدای عزیزش رفته است .صبح ابتدا بخشها و پرسنل را كنترل و بررسی می كنم .همه چیز مرتب است .با بچه ها به صحبت می نشینم .قرار بر این می شود كه بیماران بستری مانده در بیمارستان و مجروحین را به زیرزمین بیمارستان انتقال دهیم . تمامی یاران و دوستان ،من جمله آقای رضایی سوپروایزر بیمارستان سخت در تلاش هستند .حاج فتح الهی سرپرست بخش جراحی ،خانم شیر مخانی سرپرست بخش زنان ، آقای میری سرپرست اورژانس همه و همه خالصانه كار می كنند .سایر دوستان و همكاران نیز سخت كوشانه تن را به را به خدا سپرده و كمك می كنند .تا ساعت یك
بعد ازظهر كلیه بیماران به زیرزمین بیمارستان انتقال می یابند .باید به فكر یك اتاق عمل در زیر زمین بود .مكانی انتخاب می گردد .حاج قوچانی و سایر دوستان مسئول این امر می شوند .پزشكان اعزامی حوالی ساعت یك بعد ازظهر از طریق اداره كل بهداری به یكی از بخشهای مجاور (چوار) انتقال می یابند .ساعت سه بعدازظهر است .چند نفر از آقایان پزشك جهت تلفن زدن در بیمارستان مانده اند .من مجدداً به زیرزمین می روم .بیماران آرام ولی غمگین در بستر خویش آرمیده اند .احساس راحتی می كنم .

ساعت حوالی 4-5 بعدازظهر است .من در دفتر كارم نشسته و مشغول برنامه ریزی مجدد پزشكان هستم .یادم می آید كه نماز نخوانده ام .اوركتم را درآورده روی صندلی می اندازم ،آستینم را بالا می زنم .درحالیكه در پشت میز نشسته ام ناگهان غرش هواپیمای دشمن را می شنوم .سه ثانیه فرصت دارم ،دقیقاًسه گام بلند برمی دارم ودر پشت ستون بزرگی كه مقابل تلفن خانه است ودر قسمت ورودی دفتر قرار دارد جای می گیرم .یكی از پزشكان اعزامی را كه در قسمت مقابل ایستاده و مبهوت مانده است صدا می زنم .پشت به ستون دكتر كیانی را بغل گرفته می نشینم .جوانی حدود 15-16 ساله نیز در كنار ما قرار می گیرد .چند لحظه بوسیله چند انفجار مهیب همراهی می گردد و می گذرد .ابتدا فكر می كنم كه این نیز یكی از همان بمبارانهای همیشگی است .یك دقیقه می گذرد .سقف كاذب بیمارستان می ریزد .چراغ سقفی می افتد .ستون بالای سر من در دفتر كار ترك بزرگی برمی دارد .گنجه های محتوی مدارك پزشكی به زمین افتاده و مدارك سرتاسر محوطه دفتر را می پوشاند .جوانكی حدود شانزده ساله كه پناهی نمی بیند در ست در مقابل ما پشت ستون می نشیند .یادم می آید كه سخت هراسان است .صدای انفجار و غرش هواپیماهای دشمن همچنان ادامه دارد .من در حالیكه دكتر كیانی را سخت در بغل گرفته واو را آرام می كنم چمباتمه زده و سعی می كنم كه تمامی بدن خویش را درست پشت ستون پنهان كنم زیرا كه قسمت جلوی ستون حیاط بیمارستان است و تركش بمبها و شیشه و… از حیات به طبقه همكف كه ما در آن قرار گرفته ایم جریان دارد .از صورت جوانك مقابل ما خون جاری می شود .زخم به چه صورتی بود یادم نمی آید ولی بخاطر دارم كه خون ریزی شدید نبود .از صورت خود من نیز خون جاری می شود .همچنین حس می كنم كه دست چپم می سوزد .خون از دست چپم نیز جاری می گردد .با یك صدای انفجار دیگر ،من كه تا این موقع مشغول دلداری دادن به دكتر كیانی بودم به یاد خود و خدای خویش می افتم .((اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله)) صدای غرش هواپیما ها همچنان روی سر ما باقی است .به یاد گذشته می افتم .در این لحظات انسان تنها به عملكرد گذشته خویش می اندیشد و بس .شبهای طولانی ،سالهای متمادی و پیوند چشمهایم با كتاب دوران خوش دبستان ،شادی نمره 20 ،چموشی سالهای
كودكی ،دوران دبیرستان ،شروع آشنایی با دنیای كتاب ،جلسات بحث مسائل اجتماعی و مذهبی ،نماز جماعت مسجد قمر بنی هاشم اسلام آباد …